به نام آنکه زیبا بود
اگر این نامه را برایت نمی نوشتم شاید .... بگذریم ، برای تو که گفتی برایم بنویس و نوشتم از طرف راوی که دوستت دارد یا دوستت داشت .
خرم آباد ، شهر من است بانو ، با معماری مریض ، شبیه خانه های بوف و کور . خانه های به سبک گوتیک فقر ، کوچه های تنگ و مارپیچ و آدم هایی سرگردان در عبور و مرور ، بانو اگر فرشته شوی و از بالای خرم آباد بگذری ، فقط دامنت گیر می کند به قلعه باستانی مان ( یادگار دوران شکوه گذشته شهر ) و راحت می گذری از بالای آسمان کبود شهرم . آن خانه های زیر پایت مخروبه نیستند ، اشتباه نکن زلزله ای در کار نیست ، اينجا آدم زندگی می کند و آن رود اصلن ماهی ندارد که شهر را دوشقه کرده است . اینها خانه اند ، خانه های کوتاه و عقب مانده که ریخته اند و مثل کنه چسبیده اند به گرده ی زمین و تنها آپارتمانهای سازمانی و بانکها با شیشه های رفلکس قد راست کرده اند . خانه ها طوری دور بانکهای را گرفته اند انگار طلبی درکار باشد یا نگهبان بانکها هستند . بانو الان یادم افتاد سلام . خدا بزرگ است ، خودت گفتی و زیر سایه آن خدا بود که دست هم را می فشردیم و خونی که در رگهایت می دوید را احساس می کردم ، اما زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت و شهر جادو شد و خدا فراموشمان کرد ، وقتی اسطوره دیگر در حال خدا شدن بود و سایه انداخت بالای آسمان شهرم . اسطوره ای به نام نان . پرسیده بودی چرا جای خالی سلوچ را مدام می خانم ، نامه ات رسید و آن گل های یاس پرپرشده ، برای این می خانم که سرشت شهرم آنجاست ، دولت آبادی ، مرگان را از خرم آباد دزدیده و جاودانه کرده است.عباس را ،آبروا را ، هاجر را و سلوچ را که گذاشت و رفت پی نان ، آنجایی هم که زندگی می کنی صبح زود برو میدان های شهرت را نگاه کن که چند سلوچ از خرم آباد پی نان گریخته اند آن جا ، بانو قربان ابروهایت و گرمای بدنت وقتی بغلم می کنی و می فهمانی . بعضی وقتها آدم می تواند احساس داشته باشد و یا احساسش را به یاد بیاورد .
نان گریخته است و مردم هم گریخته اند ، اینجا شهر ارواح است ، پناه بر خدایی که باید باشد ، بزرگ و بی همتا . نان گریخته است و در نبودش بود که اسطوره شد ، شنیده ام در پای اساطیر باید قربانی داد کم نداده ایم کسانی که فقر آنها را ذبح شرعی کرد ، اگر جنازه هایی که فقر آنها را ذبح شرعی کرده است اینجا روهم بریزی اهرام ثلاثه ای مصر را تشکیل می دهی . اهرامی که خشت خشت آن را مردمی تشکیل می دهند که ازسوء تغذیه مرده اند ، وحشت نکن بانو ، الان که نامه را می خانی می دانم شب است. پس دلسترت را بعد از شام بخور ، تا دلسترت را نرم نرم می ریزی در گلویت و با موهایت مثل گذشته حتمن بازی می کنی و نامه من را هم بین آن همه نامه برداشته اي و می خانی . یک خاطره برایت تعریف می کنم پسر مش زهرا خود کشی کرد . ظهر که از مدرسه می آید تن به خود کشی می دهد با قرص و کاغذی بالای سر گذاشته که زهرا مادرم قرار بود که قرمه سبزی درست کند با گوشت زیاد و ظهر درست نکرد ...و مرد ... همین ، مادرش خجالت می کشید ، یا بهتر بگوییم مادری خجالت می کشد ، پناه بر خدایی که باید باشد امیدم را از دست ندهم. پسر زهرا هيچ شباهتی به برادرت ندارد بانو ، با آن همه عروسک گنده دور و برش ،گاوهای پلاستیکی ، و عروسک های سخنگو و آن میمونی که بالای سرش شبها ، خیلی ناز ، لالایی می گوید پسر زهرا سیاه بود و لاغر ، اینقدر لاغر که هشت ضربه کلنگ کافی بود برای دفع جنازه ، راستی رژیم لاغري ات را بانو تا کجا پیش برده ای ، خنده ام می گیرد از کار خدا و آن همه فرشته های کودن ، خدا و آن همه فرشته در مورد تو و تقدیر خانه تو ، اینقدر وقت گذاشته اند که به من و شهرم و خانه های شهرم نرسند ، زيبايي ات سالهاست که گرفتارم کرده است ، اما وقتی پسر مش زهرا مرد و خیره شد به من سر گور پسرش و گریه نمی کرد و در یک بهت مانده بود مثل اینکه این جمله را بگوید تقصیر کیست ، شرمند ه بود ، بانو ، مادری شرمنده شده است در شهر من - خرم آباد . دیگر بالا می آورم از نگاه های عاشقانه ات ، خودت هم می دانی که بیشتر از من دوستم داری ، چه دلیلی دارد ، از بین 30 و 40 نامه ، فقط نامه من را می خانی ، اينجا فقر چنگال اش را در حناق همه فرو کرده است ، زاهدانه ترین عمل برای بدست آوردن نان ، تن دادن به تن فروشی است . حد اعلای عرفان است . برای راضی کردن اسطوره زمان ، نان.
اتاقت پنجره دارد بانو ، که امشب هم مثل هر شب ، شیشه سبز دلسترت را محکم می کوبانی پایین که بخورد به سنگ فرش پیاده رو ... چه شباهتی بانو ، اینجا هم چیزهای از پنحره و پشت بامها و پل ها ، خودشان را پرت می دهند پایین اما شیشه دلستر نیستند ، خاهران من هم حق دارند ، عاشق بشوند و ناز کنند و نامه هایی را بدون اجازه من بخانند و اما بوی رفاه ناچیز و بوی نان تازه ، می کشاندشان به دالانهای تاریک و نمور که پراز سمورهایی است که با یک اشتباه ژنتیکی شکل انسان گرفته اند .
و در فقدان انسان رشد کرده اند... و ... شاید... دوستت دارم. ولی خسته ام. اینجا نیا ، به نبودت عادت می کنم از آقای آلبر کامو هم دلخورم بانو ، اگر زنده است ، بهش بگو ، که درست است که نان همه دهانها را باز می کند اما به چه قیمتی ، امیدوارم اگر کتابی می خری از سر کلاس نباشد ، بخانی که دوباره ضایع ات نکنم ، سر بحث در مورد آلبر کامو برایت کاغذ می نویسم .
یا حق ...